گفتم در دلم امیدی نیست،گفت هر گز از رحمتم نا امید مباش(زمر ۵۳)
گفتم احساس تنهایی میکنم،گفت از رگ گردن به تو نزدیکترم(ق۱۶)
گفتم انگار مرا از یاد برده ای،گفت مرا یاد کن تا یادت کنم(بقره ۱۵۲)
گفتم در دلم شادی نیست،گفت باید به فضل و رحمتم شادما شوی(یونس۵۸)
گفتم تا کی باید صبر کنم؟ گفت همانا یاریم نزدیک است(بقره۲۱۴)
وچه کسی از او راستگوتر است..!!!(نساء۸۷)
+ نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت 16:21  توسط معصومه مقدم
|
|
|
پیامبر(ص):
«هر کس شب قدر را بیدار بماند گناهانش آمرزیده میشود
حتی اگر تعداد آنها به تعداد ستارگان آسمان و به سنگینی کوهها باشد…» |
+ نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 13:50  توسط معصومه مقدم
|
سلام بر ماه خوب خدا.سلام بر خوبترین زمان.سلام بر کوتاهترین فرصت.
رمضان!سلام خدا بر تو که پیش از امدنت دل ها به شوقت به شور می اید و پیش از رفتنت از فراقت به اندوه.
ما و شما مهمان ایم ،مهمانی که وقتش رمضان است.همه ی ساکنان زمین دعوت اند به مهمانی اسمان.در این مهمانی همه چیز بی انتهاست،چیزی کم نمی اید،ناممکن وجود ندارد،میزبانش خسته نمی شود،کاری نشدنی نیست،تنها و تنها یک چیز اندازه دارد،ساعت های برتر از هزار سال و لحظه های بهتر از هزار و هزار ماه میگذرند و برگشتی ندارند و مهمانی سی روز دیگر تمام میشود....
خدایا..
تو تنها دارایی هستی که هیچکس نمیتواند از ما بگیرد.
تو نیز خودت را از ما مگیررر..!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 18:21  توسط معصومه مقدم
|
شاید اینبار دلم با تو ،به بودن رسید و دلت باور کرد مرااا
شاید اینبار از ترس جدایی رها شدم و به امید بودنت،روزهای انتظار را بدرقه کردم
شاید اینبار دلت با دلم یکی شد و این شد اغازی برای بودنت
تو از چشمانم خواندی که چقدر بی تابم
تو دیدی که شانه هایم از به دوش کشیدن کوله بار اندوهت در جاده انتظار افتاده تر شده..
شاید دلت برایم سوخت...شاید عاشق شدی... شاید دیگر توان رها شدن نداشتی......
اخر خط است، نقطه سر خط.
حرف از نبودت نمیزنی،تو دیگر حرف نمیزنی...
برای بودنت دلیل می اوری..دلیلی به وسعت اندوهم
دلیلی به وسعت عشق....
شکر،که هنوز عشقمون رو از یاد نبردی...........!!
+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 1:39  توسط معصومه مقدم
|
(خدايا!)
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 23:23  توسط معصومه مقدم
|
آوا اینطور برنامه ریزی کرده بود که تا سی سالگی شب و روز درس بخواند تا یک متخصص فوق العاده شود و بعد تا اخر عمر از زندگی لذت ببرد به همین خاطر شب و روز طوری درس میخواند که رنگ پریده و لاغر شده بود،چشم هایش بدون عینک نمیدید، و هیچ دلخوشی جز درس نداشت....
تنها لذتش گرفتن نمره عالی بود که اورا به هدفش نزدیک میکرد.
دلم برایش سوخت دیروز در سن بیست و نه سالگی مرد.....!!!!
+ نوشته شده در جمعه 7 اسفند1388ساعت 17:23  توسط معصومه مقدم
|
دلش شکسته بود و در ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود،منتظر.
ولی دعای او دیر کرده بود.او نمیدانست که دعایش پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده است.نشست و باز هم نشست.روز ها یکی یکی از کنار او گذشت.روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود.هیچ کس از مسیر رفت و امد دعای او با خبر نبود.با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟او چرا نمیرسد؟شاید این دعا راه را اشتباه رفته است..!!پس بلند شد،رفت تا راه را به دعایش نشان دهد.رفت تا که پیش از امدن برای او دست دوستی تکان دهد.تا به چهار راه اسمان رسید چراغ ان سبز شد.رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شدند.او از این طرف،دعا از ان طرف،در میان راه با هم روبرو شدند.از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند.
برف ها کم کم اب میشود.
شب ذره ذره افتاب می شود.
و دعای هر کسی رفته رفته در راه رسیدن به او مستجاب میشود..
+ نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 16:7  توسط معصومه مقدم
|
روزی به بودن حکم میکنی و روزی به نبودن،تنهایم میکنی،همراهم میشوی،هستی وقتی همه به بودنم شک میکنند.محکوم به تنهایی ام کردی و تنها شدم.....
اسمان تیره شد،زمین گستاخانه پسم زد،بهار رفت....
تو رفتی.
تو رفته بودی.
نمیخواستم نبودت را به تنهایی ام گره بزنم،و وجه نم الودم را به انتظارت بهانه کنم.
تنهایی ام برای تو نبود.برای خودم بود.من تنها بودم ،تنها ترم کردی...
کاش خدا سرنوشت را به بودنت،به خوب بودنت قلم نمیزد...کاش....
اسمان تسکینم داد.گرمی وجودم خدا گونه شد،عشق پیدا شد...
میترسم.ترس از تو دارم،ترس از خودم..
اینبار به کدامین گناه باید تنها شوم،باز هم تنهااا
کاش اینبار خدا بودنم را به بودنت گره نزند...!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 22:20  توسط معصومه مقدم
|
خدایا چقدر میشود همدیگر را دوست داشت........؟؟
چقدر میشود از زمین بر اسمان پل زد......؟؟
چگونه میشود چشم های جهان را تا ابد خیره نگه داشت......؟؟
خدایا علی بر دستهای محمد تا اسمان رفت.
خدایا فاطمه از جان دل محمد تا کجا رفت..؟؟
خدایا چشمه ی کوثر بر چشمه ی غدیر سلام کرد.خدایا غدیر تا زلال کوثر شکوفه داد. خدایا عشق نام خود را مهر علی و زهرا گذاشت.
عزیز دل افرین ،چگونه میشود همدیگر را تا اخر دنیا دوست داشت؟
خدایا مهر علی و زهرا،عشق به همه ی پیوندهاست...
چه جالب نمیدونم چرا اینقد حواس پرت شدم....!!
الان متوجه شدم که وبلاگم حدود یک ماه پیش وارد دوسالگیش شد...
به خودم تبریک میگم...!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 17:49  توسط معصومه مقدم
|
....عباداتتون قبول درگاه حق....
عیدتون مباررررررررررک
+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 4:25  توسط معصومه مقدم
|